درباره وبلاگ

من بیتا ، ازایران زمین , استان شمالی گلستان هستم این اشعار سرود ه های خودم می باشد از نظر خواهی شما ممنون می شوم .
تقدیم به عاشقایی که اسمشون از دفتر عشق خط خورده :
وقتي خدا تو رو به لبه صخره هدايت مي کنه، بهش کاملاً اعتماد کن. فقط يکي از اين دوتا اتفاق ميافته : يا مي گيردت وقتي مي افتي، يا بهت ياد ميده پرواز کني.
درد من از حصار برکه نيست درد من زيستن با ماهيانيست که فکر دريا به ذهنشان خطور هم نکرده است.
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY

باغ معرفت وجودت.....![]()
چون شاپرك نشسته بر گلهاي ياس باغ دلهايي
چون نرگس مستان در تلالو باد، مونس جانهايي
من جوانه سست و تنهاي اين باغ پر معنايم
تو چون پيچكي زيبا رسيده به اوج آسمانهاي خدايي
من جوانه ياسم، لرزان و آماده شيون
بگير اي باغبان دل مرا ببر به هر آنچه شيدايي
دستان من اينك در دست تو با قلبي آكنده و سرشار
مي خروشد بر هر آنچه زشتي ،تا نيكي گردد آشكار
چرا نباشم خورشيد گرمي چون تو گرما بخشم عشق ورزم
وقتي تو معنا داده اي بر من معناي انسان بودن ،انسانی



هراس![]()
می هراسم از روزگاری که ناگزیز بی تو سرآید
می میرم از فردایی که سایه تو آفتاب دیگر برگزیند
از این وحشت تلخ،امروزرا کشنده جان می سپارم
دربدرهمچو کولی ، نوحه خوان درد تو می گردم
چون به تاراج رفته روح و جسم من در روح تو
چگونه طاقتم را صبر میدهی ای جان من بی تو
بسان چون بوم وحشت بر خرابه ها غم پرورم
چو تنها،خود،خودآگاه از این ناله های زجرآورم
تو پیک مطلق عشقی، زین بیراهه های زندگی
تونادی صراطی ، زین کوره راه های بیهودگی
من ترا تا بیکرانه از ضمیری خفته از جور زمانه
می ستایم در قلبی که جاری شد به قلبت عاشقانه
طلوع روح وجسمم آنچنان غرقه در جان تو گشت
که زندگی و مرگ من بی بهانه در نام تو گشت
عشق من افسانه ای افسون بی تکرار
که دورانش در خود ندیده اینچنین ازدلش سرشار
حال ای هستی من ای اساطیرای تمام گستردگی
با من از فردایی مگوکه ترا باشد با دیگری پیوستگی
نوشته شده توسط بیتا در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 ساعت 21:59 موضوع | لینک ثابت

این منم زنی تنها در اوج شکوفایی در آستانه فصلی سرد در ابتدای پریشانی
خانه دل مامن درد و گنجینه صبوری ها با دستانی خالی ز شکفتن در انتهای تنهایی
با من از کدامین آغاز سخن خواهی گفت وقتی سیاهی سایه افکنده در امتداد تاریکی
چیزی با من نیست جز هاله ای از درد مرا برده به خموشی در حسرت یک ذره روشنایی
آغاز فصل من شروع یک سیاهی بود پایان من صدای ضربه هایی از جنس رویایی
من پرپرم چون زنی از نسل امروزم چون مصلوب گشته با پنجه ای از جنس نادانی

ای زن تو می دونی چی هستی؟
نه! تو می دونی کی هستی ؟
اصلا" خودت و شناختی ؟
می دونی خدای عشقی!
یا همون خواب گرانی
که ربوده تو رو از خود
خلاصه هر کودومی
خود تو کم نفروشی
حال گوش کن تو عزیزام
تا بگم: منزلت تو....
با وجود جوهره مرد
که خود اساس کاره
ولی باز تو بهترینی
توحجاره سرشتی
که می تند گل
وهم او شود خدایی
بکند بشر بر او کیف ...
چراغ رهنمایی!!!
بخروشد اسمانها بران روح خدایی
بکند سجده بران پاک
جبرئیل اسمانی
حالا فهمیدی عزیزام
تو حجار سرشتی
تو همون دست خدایی
که از این خاک زمینی
می سازی گنبد بیتا...
که در ان خود خداوند می کنه حلول یکتا
حالا تو خودتو شناختی ؟؟؟
این چنین مرتبت توست!!!
باری! توای الهه...
در این بازار دنیا
نوشته شده توسط بیتا در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 ساعت 9:41 موضوع | لینک ثابت
تو زیباترین جاودانه در قلب منی تو پرمعنا ترین واژه ها در شعر منی
ماه
خجل ازرخ تو .....در
تلالو اين شب ماه را به انديشه مي بينماز
زيبايي ماهت،ماه را در بيشه مي بينمبر
چهره رخشانت ستاره ها رقصانندماه
بر آسمان خجل گشته ودر هيمه مي بينماي
تابنده افلاكي اي جدا از اين زمين خاكياي
حرير پاكي ها اي تبلورنور كه در جانيتو
بخشنده انواري بر ظلمت شب ديجورمتورخشنده
تاباني برتيرگي روزگار تاريكممن
شفق تلخم به اميد ماه تو در آغوشمتو
درخشيدي ماه خجل شدزين عبورصبورمماه
تو اگر افتد برجانم من درخشش شبانگاهممن
زيبنده زتو زيباترين مخلوق خدايممن
امشب عاشقانه مي درخشم اي ماهممن
زيور زمينم با تو خورشيدم اي ماهمتو
مرا در خود به هسته هستي برده ايمن
امشب سرشارم اززيبايي تمام اي ماهمبا
تو مي درخشم مرا زسياهي باكي نيستبا
تو نورم ،اميدم مرا زفردا ترسي نيستمن
غرقم به آغوشي گرم وپر نوربا
توزندگيم ماه وبا كس دگر بودنم نيست

سروده ملکی عزیزم......![]()
تو
بخوان بلبل دلبطلب نغمه یکتاییمام
که بجوشد در دل!
طپش بیتاییمان
بطپ ای خانگه عشق
بخوروشان تو مرا!
بشکنم فاصله را ...
بروبایم وی را
او که همه شب می طلبد احساسم
دل من می دانی؟
چه خوش ان شیرینی...
که پی فرهاداش
روزها بست کند
تا که شاید بر سد عنبر از او...
باری !ای احساسم
خوشتران معشوقی
که پی عاشق خود
می تند مرمر را...!!!
هنر این است نه ان ...!!!
این چنین است عزیز.....!!!
نوشته شده توسط بیتا در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 ساعت 12:9 موضوع | لینک ثابت




تویی بهترین......
آنگاه که ز غیبت باران چو اشک بر من باریدی و سر به شانه های خسته ام ز تنهایی مهر پاشیدی
می دانستم تو همانی که با کوله باری از محبت می آیی در روزگار پر فریب با صداقت با من میمانی
این دشت سخاوت تو بوی بهاران می دهد و تو زین مرداب ریا کاران چو شمع بر من تابیدی
می سوزی زین بازار مکارم و دورنگی ولی مرام را چو خورشید بی هیچ بر زمین بخشیدی
چون تو گوهریست در دل این خفتگان ولی تو عاشقانه به حرمت خود بر دنیا خندیدی
گر سیاهی سایه افکنده برروی آدمکان با نقاب اما به دورازاین جماعت خوبی را به من فهمانده ای
تو را گرچه دیر در خود یافتم ولی خرسندم تو جنسی از بلور و شبنمی پاکتر زآب چشمه ای
من با تو تا مرز حس درک و شناخت رفته ام تو برای من با ارزش تر از هر چه گوهر بوده ای
قصه عشق من و تو یه احساس بی تکرار یه آرزوی به جا مونده از دو دل تب دار
سروده ملكي عزيزم
عشق
عشق امتداد لحظه های با تو بودن است
انتهای اوج انتشار در تو جاری شدن
عشق با پای پیاده بدنبال قرص نان بودن نیست
عشق نه گدائی بل پرتو فشانی برستاره ها ست
نی! نی!عشق ورای بودن وشدنها ست
باری!عشق آتش جاویدان
بازعشق
باز عشق
عشق با نور صدا زدن وبر بلندای بودن پرواز کردن است
عشق! یکتا شدن
بیتا شدن
جاری شدن پرتو نور در قعر اقیانوس زندگیست
باری! یعنی تو...
نفس بودن بی تو نبودن...!
نوشته شده توسط بیتا در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 19:10 موضوع | لینک ثابت
سروده بيتا

ای آشوب افکن قلبم که وجودم با یادت به تلاطم می کشد
ای آتشین شور لحظه ها یم که جانم با تو به سامان می رسد ای همه بیقراری من برای ماندن در کنار بودنت
ای جاودانه عشق کهن که مرااسیر سرکش نامت میکند
گریزی در ما نیست ای عشق جاوید حاشا شده ایم
مهری افکنده ایم در دل که تا همیشه بی پروا شده ایم
بر افلاک دنیا عشق ما ز بالا تابنده ست
عاشقانه می ستاییم این عشق را که مجنون شده ایم
این عشق ارمغان یست از صبر که هدیه برما گشته
این سرود روز ازل بوده که برما نغمه شوری بخشیده
ما پیام آور عشق خداییم در زمین بر افلاکیان
زنده بنام اوییم کزشور مستی عشقی که بر ماارزانی گشته
من این دل را با حس خداییش خدایی میکنم
من این نفس سبز ش را دلم فدایی میکنم
من خلقت لایتنهاهیم هر چه خواهم معجزه گرم
آرمانم روح پاک و قلبم را معبد محبت میکنم
حال ببین ای همه سودای من ، زیبایی ام
حال ببین ای تشویش من بنگر خوشبختی ام
من بیقرارم مست بوی نفسی جادویی ام
زآنکه تو عشقی خدایی و من لبریز زحسی افلاکیم
از من مپرس چرا اینگونه پریشان توام
چرا اینگونه سر مستم، مست ز بوی خدایی توام
من عاشقم ،عاشق قلبی از جنس بلورو شبنم
من با تو می تنم دلی را که محو خدای دل توام
برگیر این دل را به گرمی که در دل سودای تو می پروراند برکش این پرده تنهایی را که در خود عشق تو می رویاند
سروده ملكي عزيز
بامداد است
واحساسات زولا لین تو
تراوشات طبش بودنه من است
ولحظات ناب با تو بودن
اوج روشنی پروازه روح من است
و تو باز تو باز تو
اوج بودن منی
اری !!!
دوستداشتن ...
تو دانی چه؟
پر پروازه پرنده............
تبره بت شکن ابراهیم.....
دست رهایی بخش حضرت حق....
اوج بودن نفخه ای روح خدا......
اری!!!
دوستداشتن....
یعنی تو....
فقط تو.....
بازتو......
برای همیشه تو...
منم تو ....
تو هم من....
رها تو ورها من...
پرواز تو و پرم من....
نه! نه! پرم تو پرواز من....
باز نه! باز نه!...
همه تو...وهمه تو....
رها من... رها من ....
اوج تو......اوج تو....
اری!
همین دوستداشتن پر پروازه من است....
و تو اوج بودن منی....
واول توئی اخر توئی ....
باز توئی...
همه توئی...
فقط توئی..
هر کجا که باشم تو در منی اینجا تا لحظه های پایان تو در منی آغاز

نوشته شده توسط بیتا در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 11:37 موضوع | لینک ثابت

بمان در من![]()
در انتهای این کوچه های بم بست سرگردانم اما نگاهم رو سوی آسمان ودر نگاهت حیرانم
چه واژه ها را معنا می بخشی در من و من با قدرتی لایتناهی با نیرویی از تو در آسمانم
ای رهای بخش من از دالانهای تاریک زندگی ای هستی من ای آزادی من از ظلمت بندگی
با تو می رسم به فرداهایی روشن ای در تمام ذهنم جاری جدا از بیراهه های پستی
در من آتشین شعله ای ای تبلور حقیقت در من آینه درونی ای صفای دلت حلاوت
من و تو می رویم رو سوی لحظه های ماندنی در من دریایی ای خروش تو به ساحل سلامت
بمان در من تا که لبریز لحظه های نابت کنم بمان در من تا رها ز اسیری عشق کمیابت کنم
من عشق را چون جنون با تو می ستایم بمان در من تا عاشقانه غرق نیازت کنم

سروده ملكي عزيز
![]()
عاقبت خاک گل کوزه گران خواهیم شد...!
تو کدامین کوزه ای دست استادی
که بران حک می کنه نقش و نقار...!
و بران نفس خدایی می کنه باده ای ناب ...
که شود نای خدایی ...
بدهد جانی فزونتر
بران تشنه لبانه لبه جوی...!
که بر خویشتن خویش
خود شدند اغفال..!
باری ! تو ای خاک تن
بدان مرتبت رس
که شوی تو ماندگاری...!
اره !ای کیمیاگره من ...
تو منو بدان برسان ...
که شود جامه بلورین
در درونش نوش داروی جاودانه ...
حیات بخش و کامرانه......
اینجا در منی در من ای مهر تو تا ابد درخشنده اینجا با منی ای همه نیاز من به تو تا آخرین نفس
بگشای پرده قلبت بنمای بر من آن دریچه مهرت برکش روح بلندت بسپار بر من آن نفس پاکت
منم آن رویای بیتایی که آرزوی عشقی محال دارد زمین نیست منزلش با تو به آسمانها سفر دارد
نوشته شده توسط بیتا در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 17:3 موضوع | لینک ثابت

آنچه واست نوشتم روي اين كاغذ سرد دلتنگي های منه كه شده مثل يه كوه سخت
نوشته شده توسط بیتا در چهارشنبه هشتم آذر 1385 ساعت 20:46 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
من در پناه آینه ام از شکستن باکی ندارم
من می خوام ازتو بگم ازتو بنویسم از تو بخونم واسه نو شدن تو لحظه هام اسم ترو فریاد بزنم
می سرایم عاشقانه برای عشقی ازلی
تقديم به زلالترين وابدي ترين عشقي كه مي تواند چنين زيبا به خروش آيد و اوج و پرواز زندگی گردد.
مي سرايم براي حسي برتراز جنس عشقي حقيقي
تقدیم به آنانی که عشق ماهیت وجودی قلب پاکشان می باشد
تقدیم به آنکه نفسش همه خدائیست
تقدیم به آنکه نیکی و پاکی بر تارک قلبش عاشقانه می درخشد
تقدیم به آنکه شادی می آفریند
تا منییت از تو دور شد بی محابا عشق بیدارشدتا غرور در تو شکست عشق در قلب تو فریاد شد